من مشکلی که داشتم این بود که تو تهران خونمون همیشه شمالی ترین بود. ینی همیشه موقع برگشتن به خونه باید به سمت شمال حرکت می کردم. که خوب تو تهران این به معنی اینه که باسد سر بالایی می رفتم.
دست بر قضا اینجا هم شیب به سمت شمال و البته یک کمی هم شرقه.اما موضوعی که نقشه هامو نقش بر آب میکنه اینه که از ۲روز پیش به اینور اینجا همیشه یه بادی داره به سمت شمال می وزه...و اثر باد هم تو دوچرخه سواری خیلی مهمه... بنابر این من هم مجبورم اومدنه رکاب بزنم هم رفتنه!
نمیدونم دقت کردید یا نه...اما تو هواشناسی bbc و ntv هیچ وقت آب و هوای ایران رو نمیگه. شایدم من اشتباه می کنم اما همیشه از اونور تا هند میاد از این ور هم تحت عنوان خاور میانه تا عراق میاد... اما از ایران خبری نیست. به نظر میاد که از رو نقشه محو شدیم!
اینجا دو شنبه ها تو خیابونه اصلیه شهر دو شنبه بازاره... من رفتم به مناسبت نوروز باستانی برا خودم گل خریدم.
کلا کمی دلم برا عید تنگ شده...هر چند خاطرات بدی دارم از این موقهای سال اما به هر حال خاطرات خوب هم دارم.
خیلی میخوابم.
البته روزهای که تمرین دارم رو زود می خوابم و بیشتر وقت ها هم تو خونه هستم (چون دوست دختر ندارم!)
۳ تا مسافرت در پیش دارم.
یکیش سه شنبه آیندس که دارم میرم ولسفبورگ جای که کار خونه VW یا همون فلوکس واگن خودمون توشه. و فولکس واگن تو آلمان مثه پیکانه تو تهران.
مسافرت بعدی ۱۱ جونه که به مدت ۱۱ روز میرم برمن . برا یک مدرسه تابستونی. و مسافرت بدی ۹ جولایه که برا یه کنفرانس میرم جنوای ایتالیا. این عکس خونمه ا زاین زاویه. اینم یه عکسه دیگس از این زاویه. این تصویریه که وقتی من دارم دستشویی می کنم
روبرومه! این هم تصویریه که وقتی دارم حموم میکنم اگه پرده رو بزنم کنار میبینم!
این آشپز خونه...این هم در اصلیه ساختمونه. و
چه حسی بهتون دست میده اگه صبح یک روز بهاری که دارین میرین آشغالارو بزارین تو سطل دم خونه ببینین که تاریخ تولدتون رو در سطل نقش بسته؟
خوب دیگه میدونم که حتما میگید این ابراهیمی دیوونه شده ولی باور کنید به همه چی حساس شدم اخه به هر کجا نگاه می کنم به این فکر می افتم که کشورمون کجا و اینجا کجا خلاصه خودتون بگید به نظر شما همون ایران عزیز بهتر هست یا اینجای بلاد فرنگ؟
تا اپ دیگه
یا علی
اونگای شیماس
+
نوشته شده در
86/12/21ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط سنسی محمد ابراهیمی
|
سلام بچه ها وای نمی دونید چقدر دلم براتون تنگ شده فقط این رو بدونید که هیچ جایی مثل ایران نمیشه و هیچ دوستی بچه ایرونی نمیشه خوب بچه ها انچنان وقتی برام نمونده فقط اگه خدا بخواد از این به بعد بیشتر درباره زندگی که اینجا دارم خواهم نوشت ولی قول میدم که از هنر زیبایی هم که داریم یعنی نین جوتسو هم غافل نباشم خوب فردا درست ۵ روز میشه که اومدم اینجا . و درست ۲ روز هست که شروع کردم چیز خریدن.
در لیستی که در زیر میبینید چیز هایی هست که که موقع اومدن نداشتم ولی الان دارم :
جنس------قیمت به یورو------توضیحات
۱.دوچرخه-----۱۲۵-------همراه با سبد. چراغ و دینام. قفل
۲.تختخواب-----مجانی------از یه نفر بهم ارث رسید. زیبا جادار مطمئن ( از خالم اینا
)
۳.پرده حموم----۱۰.۹۹-----آبی
۴.برس توالت-----۵.۴۹-----سفید
۵.قفسه چوبی-----۱۲.۹۹
۶.سطل زباله----۰.۶۹-----سیاه
دیشب رفتم کنسرت خوب بود. البته با یه ایرانی آشنا شدم که تو ماکس بلانک کار میکنه. اما با این حال خوش گذشت و جاتون حسابی خالی خوب دومین چیزی که باید حتما انجام می دادم این بود که زبان یاد بگیرم خوب منم شروع کردم کلا زبان چیز عجیب قریبیه.هر چند استعدا خاصی تو یادگیریه زبان ندارم اما یکی از چیزایی که دوست دارم یاد گرفتن زبانهای مختلفه.
بدون هیچ دلیل خاصی احساس می کنم یه زمانی از حدود چند صد سال دیگه همه مردم دنیا به یک یا یه عددی در حدود یک زبان صحبت کنند.
به طور اتفاقی دو تا کتاب آخری که خوندم هر دو از متون قدیمی فارسی هستن. هر دو کتاب رو هم از دوستای جالبی گرفتم!چهار مقاله نظامی عروضی و کلیله و دمنه چیزی که تو خوندن این کتابا توجهمو جلب کرد یه ویژگی زبان فارسیه که فکر میکنم کاملا تو زبان معیار امروز از بین رفته باشه. اطناب یا کش دادن مطلب با استفاده از جملات هم تراز چیزیه که شاید فقط گاهی آخوندا به کار می برن خوب دارم سعی می کنم که هر جوری که هست یاد بگیرم دیگه البته نا گفته نماند که من یه چیز هایی بلدم ها خوب بگذریم مردم به من میگفتن همین که سر یک ماه که بشه...دلت کلی تنگ میشه برا ایران ...برا مامانت و دوستانت ...کلا بعد یه ماه زندگی سخت میشه...الان حدود یه هفته نشده که دلم باسه ایران و دوستانم و مادر عزیزم تنگ شده و هی دارم به ایران فکر می کنم ...عکسامو دیدم...آهنگ ایرانی گذاشتم.... و کلی گریه کردم
اینجا متاسفانه گربه نداره....یعنی تو خیابون مثه تهران پر از گربه نیست. فقط من تو مونیخ گربه دیدم...البته اونجا تو متروش موش هم داشت!!! اما اینجا تو شهر ما پر از خرگوشه. و من با دیدن اینا یاد گربه های خودمون میفتم...شاید تنها حس نوستالژیکی که عارض شده بعده این پنج روز همین باشه!
پسر خالم از من دعوت کرد بریم استخر راستش رو بخواید من کلی خجالت می کشیدم اخه از پسر خالم شنیدم که استخر اینا با ایران فرق می کنه و همه ( دختر و پسر ) با هم می پرند تو اب خوب با اسرار پسر خالم رفیتم استخر بلاد فرنگ خوب دیگه خودتون ببخشید راستی دیگه من کم کم برم که الان همه پا میشن بازم میام و با خاطراتم در کنار هم می مانیم راستی بازم میگم بد جوری دلم براتون تنگ شده و قول میدم زود به زود اپ کنم 

اونگای شیماس
+
نوشته شده در
86/12/19ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط سنسی محمد ابراهیمی
|