یادمه اون اولا که با جی میل آشنا شده بودم این ویژگیش برام خیلی جالب توجه بود که میشه و لازم نیست که هیچ ای میلی رو از تو باکس پاک کرد و همه نامه ها رو میشه تا ابد نگه داشت.... راستش کمی ترسناک به نظرم اومد....
دیشب برا پیدا کردن چیزی شروع کردم گشتن بین نامه ها....چیزهایی به چشمم خورد که اشکمو در آوردن...همچنین چیزایی که باعث شدن چند بار بلند بخندم... و چیزهایی که برا چند دقیقه به فکر فرو بردنم.... یک مثال از دسته آخر این بخش از نامه ای بود که ششم سپتامبر ۲۰۰۶ به آرمیتا که در آلمان بود زده بودم :
dige inke barat begam fanood ham rooz be rooz dare na omid tar mishe....ye maili behesh bezan vakh kardi ye omidvariayi behesh bede
sigari mishe mimoone roo dastemoon
lale ham rooz be rooz dare khosh hal tar mishe
ye mail behesh bezan begoo hala ziadi hal nakone:D
عادتی که با
آرمیتا داشتیم این بود که به مردم خوبی کنیم....اگه ناراحتن کمکشون کنیم... حتی اگه حوصلشون سر رفته ببریمشون بیرون.... یادمه سال دوم که بودم و آرمیتا اول... یه روز بدون هیچ دلیلی برا گلنوش بیژنی و سمانه صدیقی کادو خریدیم و بهشون دادیم.... یادمه تو اون تابستون آخر تنها غم مهمم با اینکه خودم تو مرحله حساسی از زندگیم بودم مساله خارج رفتنه لاله و محمد رفیعی بود و آخرای تابستون درگیری خانوادگی یه دوست دیگم.... درست روزهایی که داشتم تز مینوشتم......
اینها شعارهایی نبودن که جلوی آدمها بدیم...اینها دغدغه های من بودن... جوری که تو نامه نوزده خطیم به دوست دخترم
الناز که ۳ ماه بود ندیده بودمش سیزده خط راجع یه خوشیها و ناخوشیهای دوستان توضیح دادم... روزهای عجیبی بود...دیگه هیچ وقت این محمد نخواهم بود...هرچند هنوز هم ....
یادمه درست آخرین شبی که تو ایران بودم...نمیدونم این تجربه رو داشتید یا نه...اما آدم دوست داره با تمام وجود تو خونه باشه.... یادمه فرهاد محیط که از ۷ تا ۱۰ شب خونش بودم و براش تولد گرفته بودیم.... ۱۲ شب اومد دنبالم... و تا ۳ صبح برام از دلتنگیهاش گفت و عاشق شدنش و من به احترام چیزی به نام دوستی گوش دادم و گوش دادم و گوش دادم.... ...ولی اما وقتی که با الکس برگشتیم ایران...فرهاد پنج دقیقه هم برای من وقت نداشت.... بیش از ۱۰ تا اس ام اس براش فرستادم.... دلم بود....دلم تنگ شده بود براش....
نامه های زیادی پیدا کردم.... لاله حق وردی بعد حدود یک سال قهر بودن....قهر بودنی که وقتی خونشون زنگ زدم تا به مهمونی خداحافظیم دعوتش کنم.... برادرش برداشت و گفت میرم صداش کنم بیاد.... و بعد از چند دقیقه تلفن قطع شد.... بعد از چند ماه اینچننین قهری میل زده بهم و ازم خواسته که برا آماده کردن اسلایدهاش کمکش کنم.... من به احترام چیزی به نام دوستی...هیچ از قهری که هیچ وقت دلیلش رو خوب نفهمیدم به خاطر نیاوردم.... بعد از اینکه موضوع گذشت...در انتهای نامه برایش نوشته ام:
yek kam begoo moghe i yateto shayad betoonam komak konam, man 2 ta position e khoob bara PhD soragh daram. amma be kesi nagoo chon az farda 200 ta mail miad too inbox am :D
yek kam tarif kon ....
delam barat kheyli tang shode,
mohammad
و او نامه بعدش را اینطور شروع کرده:
mohammad jan
rastesh khili hesse khoobi nadaram az inke delet tang
beshe....k
از وقتی که شروین هم از اینجا برگشت دیگه زنگ نمیزنه... آن که هیچ... آمد اینجا...آلمان... سال تحویل را با هم باشیم.... و چند نفر از دوستانی که قرار بود از گوشه و کنار بیان و بنده هم براشون میل زدم که :
hey
how is life
is everything going on well
would you like me to do something for you
bebin, : If you let me know the exact date and time of your arrival, i can probably organize in such a way that i take you from the Hamburg Airport and be with you until to reach Jacob Univk
hum?
هنوز پروازش ننشسته بود که میل زدم:
salam
zen dei
residi
khosh hali
ye khabari be man bede
تا رسید آلمان میل زد که:
mohammad jan man ba bad bakhti ba sado andi kiloo bar residam. felan daram inja gij mizanam man shomareye mobaile toro yadam rafte biaram. digeam bayad khodeto beresooni. man inja hanooz telefon tookhoone nadaram. shomareye khodetam begoo
من نگران شدم.... احساسم این بود که در حق دوستی کم گذاشته ام...
نامه ها ادامه داشت:
na baba negaran nasho moshkel bishtare gij zadane too baghalio inharfa dar asare almani boodane zabane. albate doroogh chera bande shakhsan ye moshkelam ehtiaj be yek kam khoshhal shodan o kam kardan e aro gooze nashi az ghame yarham hast kholase too zoodtar bia. l
و منم زود تر خودم رو رسوندم و شروین رو که خیلی هم گرسنه بود اوردم خونه
و خلاصه دوستان دیگر جا افتاده بودند و دور هم سال تحویل میکردند....من اشک ها یم بر روی صورت مانده بود از دیشب که تلفن زده بودم و سال نو تبریک گفته بودم و منتظر که کسی من من هایم و تـنهاییم را با دعوتی به رسمیت بشناسد...اما ثمرش تنها ترکیدن بغض و دستی خالی بود پس از پایان مکالمه با دوستان تازه آلمان آمده و محمد رفیعی که چندماهی یار غار بودیم.... فردا و فردایش نیز زنگ زدم به بهانه های ساده...دلم تنگ بود... سال نو شده و بود من تنها بودم... اما محمد رفیعی شرق و غرب آلمان را رفت و آمد.... اما پایش به سمت اینجا کج نشد....
مثال زیاد دارم.... خیلی زیاد.... اینها فقط چند دانه بودند... نامه ها اما خیلی... نامها... مرور که می کنمشان....نامهای زیادی در خاطرم هست....نام ها و نامه ها.... دلم می سوزد.... برای دلم... که بیچاره تنگ میشد.... دلم می سوزد برای چیزی به نام دوستی که بیهوده خرج میشد....
دو روزی ایست که قلبم تیر می کشد...گاه و بی گاه...راستش ابتدا می ترسیدم.... حس عجیبی بود...اما خالص و شفاف.... تازگیها اما نمیترسم...برایم هیجان انگیز است و مرموز.... شاید شبیه حس مادری که نوزادش در رحم حرکت میکند.... حسی خالی نیست...حرفی در خود دارد.... چیزی شبیه شکایت یا گله....
امشب داستان نامه ها باعث شد تا بفهمم که دلم از این شاکیست که هر تکه اش را به ناچیزی ... جایی... نزد کسی.... و به نام چیزی به نام دوستی جا گذاشته ام.... قلب بیچاره ام دارد تمام میشود دیگر....
و خود به خود این شهر به زبانم میاد :
Fülle mich mit Leben
Komm und fülle mich mit Dir
Heute will ich mich hingeben
Ich ist tot, es lebe Wir
Fülle mir dein Denken
Deinen Willen in mich ein
Heute will ich mich dir schenken
Will von Dir besessen sein
Fülle mich
Erfülle mich
Erfülle mich
Mit dir
Fülle mich mit Leben
از زندگی سر ریزم کن.
بیا و از خودت درونم ریز.
اعتیاد را طالبم.
'من' مرد. لکن 'ما' می زی ایم.
سرشارم کن از ذهنیات و آرزوهایت.
امروز خود را به تو پیشکش می کنم.
امروز آزار دیدن از تو را خواهانم.
سرشارم کن.
قانعم ساز.
قانعم ساز.
از خودت.
سرشارم کن از زندگی.
خوب بچه ها شاید دیگه هیچ وقت نیام نت فقط بدونید که یکی بود که خیلی دوست داشت همه دوستش داشته باشند ولی شاید لایقت هیچ کسی رو نداشتم پس میرم و توی خلوت خودم با خاطرات خوب و بد میمیرم برای همیشه همیشه
یا علی
+
نوشته شده در
87/02/06ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط سنسی محمد ابراهیمی
|
بسم الله الرحمن الرحيم
افتتاح باشگاه سنسي مجتبي صفيان
BUJINKAN SAFIYAN DOJO NINJA
B F D NINJA ) )
روزهاي زوج - ساعت : 21 الي 22
آدرس : اصفهان – بلوار كشاورز – كوي آزادگان –
باشگاه مسجد امير المومنين
از صمیم قلب برای ایشون و تمامی هنرجویان
نین جوتسوی اصفهان تبریک می گویم
+
نوشته شده در
87/01/24ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط سنسی محمد ابراهیمی